مهتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند

نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا ! به برم می شکند

دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم می شکند

می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ، می گوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

نیما یوشیج

توجه

تمامی  نوشته های ماه پیش  رو  آرشیو کردم
آگه دوست دارید برید و تو آرشیوم ببینید

وطن جان

ظاهراً  همه با آقای خرسندی کلی حال کردن


وطن جان دوست میدارم خزانت را بهارت را
گلت را سبزه ات را شوره زارت را و خارت را
وطن جان دوست میدارم هوایت را صفایت را
همه ذرات خاکت را همه گرد و غبارت را
وطن جان دوست میدارم شمالت را جنوبت را
کویر و کوه و دشت و جنگل و دریا کنارت را
وطن جان دوست میدارم ترا از مشرق و مغرب
درخت و چشمه سار و کوچه باغ و جویبارت را
وطن جان این چنین سرخورده و افسرده و غمگین
نبینم مردمان دردمند و بردبارت را
وطن جان ای نهال آرزوهای وطن خواهان
نبینم این چنین خشکیده برگت را و بارت را
وطن جان این چنین حاکم بر احوال شب و روزت
نبینم تازه وارد دشمنان کهنه کارت را
وطن جان آرزودارم در اوج قله هستی
ببینم اهتزاز پرچم پر افتخارت را
وطن هر جا که هستم یاد تو همراه من بادا
نگیرد روزگار از من گرامی یادگارت را
وطن دور از تو در غربت سیه شد روزگار من
سیه چون روزگار خود نبینم روزگارت را