مستی سلامت می کند
پنهان پیامت می کند
آن کو دلش را برده ای
جان هم غلامت می کند
ای نیست کرده ، هست را
بشنو ،‌ سلام مست را
مستی ، که هر دو دست را
پایبند دامت می کند

آسمان تیره چیزی نیست جز ابری  گذرا

بشنو این نکته که خود را زغم آزاد کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گل کوزگران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آدمیانی که بهشتت هوسست
عیش با آدمی چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد بگزاف
گر اسباب بزرگی همه آماده کنی