گفتی بناز بیش ،مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش ، مرانجاند آرزوست آن دف گفتنت ، که برو شه بخانه نیست آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست